تبليغاتX
پسری که دوقلو زایید

پسری که دوقلو زایید

خداحافظ

دیگه هیچی برام مهم نبود... بعد از حرفای وحید فقط دلم میخواست بکشمش... وقتی پله هارو بالا میرفتم پی اعدامم به تنم مالیده بودم!

همه چی توی یه لحظه اتفاق افتاد...موهاشو گرفته بودم توی دستم و از پله ها میکشیدمش پایین... کثافت ... زندگیمو به گند کشیدی...

همسایه ها جمع شده بودن ولی هیشکی جلو نمیومد... گرفته بودمش زیر مشت و لگد... آخه چقدر میشه یه نفر اشغال باشه؟ جیغ میکشید و التماس میکرد... سر و صورتش خاکی و خونی بود.... من نعره میکشیدم... لعنتی...آشغال... زنیکه کثیف... کمیکشمتون... هر دوتانو میکشم....

 بابام و احد با پژو احد خودشونو رسوندن و اونو از دستم بیرون کشیدم... بابام داد میزد... برو گمشو ... نمیخوای که بکشدت میخوای؟ این الان خودشم بدبخت میکنه... برو این دیوونه شده... احد منو به زور و کمک بابام تپوند توی ماشین و گازشو گرفت... حالم تو ماشین خراب شد گفتم نگه دار... کنار خیابون بغل جوب نشستم و بالا آوردم... بازم سر درد و تهوع شدید داشتم... تازه حس کردم دستم داغ شده و آستین پیرهنم داره خیس میشه... شیشه در ورودی شکسته بود و بازوم جر خورده بود. بردنم بیمارستان.

نمیدونم چند روز شد . ولی وضعم ناجور بهم ریخته بود و مرخصم نمیکردن.

کاش میمردم و حرفای وحیدو نمیشنیدم! :من و غزل باهم دوست بودیم... غزل از دکتره خوشش نمیومد و به خاطر پول و پله صیغه ش شده بود.همین! غزل حامله  شد و نمیدونست از منه یا از دکتر.

نمیخواست بندازه... میگفت یا باید بگیرمش یا میره آبرومو میبره... میگه زوری باهاش بودم و ازین چرت و چرندا! وحید که نمیخواسته این دختره آویزونش بشه منو بهش معرفی میکنه... اینم میگه باشه... اینجوری هم فاله هم تماشا... از هم دور نمیشیم و از شر دکتر خلاص میشیم! وحید که شرایط ازدواج نداشته و تازه دلشم نمیخواسته یه زن خراب بگیره!

واسه اینکه دکتره نفهمه حامله شده باهاش بهم میزنه و میره تو کار من خر! نمیخواسته اسیر دکتر باشه! این خانوم رفیق برادر ما بوده ...برادر!

جریان عاشق شدن که پشم بوده ولی فرزانه بیچاره روحشم خبر نداشته که این دختره با وحیده.

این میره به دکتر میگه دیگه نمیخوادش و به هم میزنن! دکتره هم از خدا خواسته میگه باشه و مبارکه !

اینا حتی صیغه رو باطل نکردن! وحید بعد از اون روزی که اتفاقی من سر ظهر میرسم  و بهشون شک میکنم وجدان درد میگیره و میگه توبه من دیگه نمیخوام باهات باشم! غزل میگه نه من این غول بی شاخ و دم رو به خاطر تو تحمل میکنم ... ولم نکن! آبروتو میبرما!!!

اونطور که وحید میگفت اینا هنوز با هم بودن!  تا اون جریان دکتر رفتن من پیش بیاد!

بعدشم که گندش بالا میاد و غزل از ترسش میره سقط جنین میکنه و ...

جریان اعتراف وحید: اومده بود آپارتمان من که مثلن من توی اون حال و روز تنها نباشم  . منم دیگه بهتر و آرومتر شده بودم. نصفه های شب خوابیده بود و منم اصلن خوابم نمیبرد که گوشیش زنگ خورد . شماره ای که افتاده بود منو شوکه کرد. موبایل غزل بود. گوشیو ورداشتم رفتم توی تراس و جواب دادم صدای من و برادرم خیلی شبیه همه. نشناخت ... یه سلام کشدار کرد و حال و احوال... قلبم داشت از دهنم میزد بیرون... غزل داشت به خیالش با وحید حرف میزد!

دلم برات تنگ شده! مهسا نیست... نمیای؟ وحییییییییییییییییید.....داغ داغم! میخوامت!

وحیییییییییید ... عزیزم چه خبر؟ امتحانات تموم نشده؟ به خدا دلم واست یه ذره شده!

قطع کردم. رفتم بالای سر وحید گفتم پاشو ببینم این چی میگه؟ ها؟

شروع کرد به گریه و بچه بازی و اینا ... بعدشم همونجوری با آه و زاری برام تعریف کرد که اولش عاشق غزل شده و یواشکی باهاش دوست شده  و فهمیده شوهر داره میخواسته بهم بزنه ولی غزل میگفته  میاد به باباهه همه چیو میگه و از خودش و وحید فیلم ناجور گرفته بوده و وحید از ترس آبروریزی ادامه میده و ....

عمورضا میگفت کتف وحید شکسته و نمیدونم کجاش دررفته و غزل کلن افتاده بیمارستان و ازین حرفا

ولی خلاصه کنم که اومدم بهتون بگم من دارم میرم. میرم ترکیه. شوهر خواهرم برام اونجا کار توی شرکتشون و خونه جور کرده...

خودمم نیاز دارم ازین محیط دور بشم. کاش بتونم فراموش کنم نابرادری داش سیا رو

آی پی خودم بود که برام کامنت میذاشت زنت فلانه! اینم از وجدان برادرای سوسول بی غیرت این دوره زمونه !  تا آخر عمرم نمیخوام ببینمش... امیدوارم سرش بیاد... همه نامردی که در حقم کرد .

خواهرا و برادرای خوبم بابت همدردی ها و راهنماییاتون ممنونم. خداحافظ و امیدوارم زندگی به کامتون باشه. کلام آخرم اینکه اونهایی که زیرابی میرن بدونن که ماه پشت ابر نمیمونه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط الف  | 

این چند روز مثل روح سرگردان به جاهایی سر زدم که تصورشم نمیکردم یه روزی سراغشون برم و یکش شوهر اول!!! سهیلا بود.

یه مرد خیلی آروم و ساده بر خلاف مزخرفاتی که در موردش گفته بود!

حتا شغلشم دروغ گفته بود اون بیچاره کارمنده!!!

الانم هنوز مجرده چون چشمش ترسیده   به همین سادگی گفت: داداشم چشمم ترسیده ، آبروم رفت! در و همسایه بهم خبر دادن که خانومت دوست پسر داره! ماموریت میری میاد خونه! الکی گفته بود داداشمه ولی از شانسش یه همسایه ای کل خانواده اینارو میشناخت و دستش رو شده بود.

آخه من نمیدونم این با این سابقه درخشان چه جوری روش میشه بیاد اینجا ننه من غریبم بازی در آره!

کامنتهاشو پاک نمیکنم فقط واسه اینکه شاهد باشین هنوز ولکن قضیه نیست... آره طفلکی عاشقه... یه دفه وسط س/ک/ص از دهنش پرید که تا حالا کسی مثه تو به این خوبی باهام ن...ده....!!!!!!!!!!!!!

من یهو  ولش  کردم و گفتم منظورت چیه؟ گفت همون "م"  ولش کن! تو عشقمی!!!

خدا رو شکر که من عشقش بودم وگرنه میخواست چیکار کنه؟ اون خواهر عزیزم که کامنت خصوصی گذاشته بود : منم هنوز اون روز جلوی چشممه ... نمیدونم ولی الان وسیعتر فکر میکنم به همه چی.... شاید اون روز هنوز دلم میخواست فکر کنم اون نجیبه و ازین حرفا

ولی بوی عطر تندش ،آرایش غلیظش،چند دقیقه طول دادنش،غافلگیر شدنش... و همین که وحید خودشم همچین آدم سر به راهی نیست ...

 من به وحید کاری ندارم... اونی که نسبت به من تعهد داشت سهیلا بود نه وحید. اصلن دلم میخواد روابط این دوتا رو توی جمع میدیدین! بعد تازه حرفی میزدم میگفت تو بددلی!!!! وحید مثه داداشمه!!!

میگفتم یعنی تو واسه شوخی باید لپ داداش منو نیشگون بگیری؟ حتی با احد هم یه جوری بود که بنده خدا زنداداشم از رفتارش رگ به رگ میشد!!! عمو رضا طفلکی با اون سن و سال از شوخیهای این خانوم سرخ میشد! اولین بار که امیر اومد خونمون از توس این لوس بازیا و سبکسریاش بهش گفتم از اتاق خواب بیرون نیاد.

یه دوستی داره به اسم مهسا که یه بار با وقاحت میگفت بیا با اون سه تایی باشیم!!!میگفت سه تایی مزه داره!!!! من میذاشتم به حساب بچگیش!

 نه تنها دیگه دلبستگی بهش ندارم ازش بدمم میاد . کیوان داداشم که میگی دلم میخواد نازمو بکشه؟ آخه چرا باید همچین کاری کنم؟ الان اومده جانماز آب میکشه ولی در اصل کرم از خود درخته .

شوهر اولش از من یکی خیلی پاکتر بود اینجوری بگم که من اگه سیگار میکشم اون همینشم نمیکشه.

دلم میخواست میدیدینش . قمار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم چطور میشه اینهمه داستان ساخت. 

پستای قبلی خودمو که میخونم افسوس میخورم به روزایی که با آرامش و خیال راحت مینشستم پای کامپیوتر و فلافل دو نونه گاز میزدم و سنگینی یه همچین عذابی روی شونه هام نبود. خوش به اون روزا

بیچاره: الان اگه برم ازت شکایت کنم  دهنت سرویسه که. تو که هنوز صیغه اون بابا بودی رو چه حسابی زن عقدی من شدی؟ صیغه نامه دستمه به سلامتی موعدشم سر نیومده. مثلن اگه بگی بهم زده بودیم  پس چرا عده نگه نداشتی؟ تو تازه یه ماه بوده حامله شده بودی...

تو به خاطر من نرفتی کورتاژ بلکه واسه سرپوش گذاشتن روی فضاحت خودت رفتی که اگه من شکایت کردم که عده نگه نداشته عقدم شدی و به دروغ خودتو مجرد جازدی ... ولی کور خوندی تمام مدارک پزشکیتو جمع کردم به ضمیمه شهادت دکتری که سونوگرافیت کرد.

خدایا شکرت که خیانتکاران را کم عقل آفریدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:47  توسط الف  | 

عذر بدتر از گناه!

سهیلا خانوم شما که تشریف میاری میخونی اینجا مینویسم چون نمیخوام ریخت نحستو دیگه ببینم  این بار فقط و فقط واسه خودت مینویسم که بفهمی هیچوقت با آه و ناله هایی که پشت سرته روی خیر نمیبینی. خانم به ظاهر محترم سهیلا منفرد(اسم مستعار لازم نیست چون نمیخوام دیگه راز باشی)

تو خیال کردی با اون صیغه نامه کذایی داری سر منو شیره میمالی؟رفیقت که اونو نشونم دادو گفت جنابعالی زن صیغه ای دکتر تشریف داشتین و درست زمانی به هم زدین که نمیدونستین تازه حامله شدین!!!!

صیغه نامه رو از ناهید گرفتم بهش گفتم باشه حرفت قبول ولی باید مطمئن بشم که درسته.

فرداش از سایت ۱۱۸ شماره اون دکتر آشغال رو در آوردم چند تا خط به اسمش بود شانسی به یکیش زنگ زدم منشی ور داشت گفتم با آقای دکتر کار دارم گفت اینجا مطب خانم دکتر "ی هست (خانوم آقای دکتر)!!!

آدرس مطب خانوم دکتر(همون بدبختی که زندگی خودش و بچه هاشو آتیش زدی) گرفتم و رفتم دیدنش. اولش با خودم عهد کردم که همه عیاشی های سرکار علیه و دکتر جانتو بریزم روی دایره . ولی وقتی اون زن بیچاره رو دیدم خدا میدونه که توی دلم لعنت فرستادم به تو و پارتنر کثیفت

انقدر اون خانم جا افتاده و متین بود که از روبه رو شدن باهاش خجالت کشیدم . جریان شما نکبتهارم میدونست . کاملن معلوم بود به زور جلوی  بغضشو میگیره میگم که بخونی و آتیش بگیری شاید اون وجدان مرده ت یه تکونی بخوره:

گفت آقای د شما و من از یه جا صدمه خوردیم و اون بی بند و باری شوهر من و اون دستیارشه .شوهرم وقتی این خانومو استخدام کرد حتا یه درصد فکر نمیکردم بلای زندگیم بشه . یکی دوماه بعد از استخدامش دیگه شوهرم ظهر ها به بهونه کار توی مطب میموند. و شبها تا دیروقت خونه نمیومد. بهونه گیر و بداخلاق شده بود و با بچه ها بد رفتار میکرد ... بهش که تذکر میدادم میگفت میدونی چیه؟ دلم تنوع میخواد!!! زندگیم خیلی یکنواخت شده!!!

نگو که تنوعش همین سهیلا دستیار جدیدش بوده.

یه روز که اتفاقی زود کارم رو تعطیل کردم و رفتم مطبش متوجه شدم در از تو قفله ! در حالی که  هیچوقت توی ساعت کاری چنین کاری نمیکرد. کلید زاپاس همراهم بود . در رو که باز کردم سر جام خشکم زد.

انقدر دیدن خیانت شوهرم دردناک بود که تا آخر عمر دلم نمیخواد ببینمشون. دیگه ما با هم زندگی نمیکنیم . از همون روز من زندگیمو ازش جدا کردم و فقط توی شناسنامه زن و شوهریم!! اونم به خاطر اینکه همه به بچه هام نگن بچه طلاق!

 

تعجب کرده بود که اون زن به این راحتی از زندگی شوهره در اومده و سر یه نفر دیگه آوار کرده خودشو .

چشمای معصوم اون دختربچه هشت نه ساله که نمیفهمید چرا باباش دیگه خونه نمیاد هنوز جلوی چشممه.

میدونم بدجوری تاوان پس میدی واسه همین کاری به کارت ندارم ... تو حرفی برای گفتن نداری دیگه . فکر کنم اون صیغه نامه آخرین برگ برنده ت بود نه؟

پس دیگه سراغم نیا و زنگ هم نزن . میتونی بری واسه خودت توله آقای دکتر جونتو بزرگ کنی ولی اگه کاری به کار من داشته باشی خدا گواهه خودم چوب خدا میشم و نحستو از زمین ور میدارم. لطف کن خیلی محترمانه از زندگی من گورتو گم کن.

من بدون تو نه تنها میشم و نه بدبخت. مطمئن باش نبودنت خیلی از بودنت برام پر برکت تره . پس برو بمیر.

(از دوستانی که میان و نظر میدن و همدردی میکنن ممنونم ولی اگه قصد دارید نمک روی زخمم بپاشید و محکومم کنید بدونید که هیچکس از آینده خودش خبر نداره.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:21  توسط الف  | 

اگه یه بار دیگه ناهید بیاد دم در خونه یا به عمو رضا زنگ بزنی کاری میکنم پشیمون بشی فهمیدی؟ نظر نده نمیخونم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:41  توسط الف 

نمیخواستم بنویسم ولی انقدر احساس خلا میکنم که فقط نوشتن تسکینم میده.هر کاری میشد کردم که باور نکنم عمق بدبختی و حماقتم رو

اولین کارم همین بود که با هاش رفتیم سونوگرافی و تاریخ دقیق بارداریش مشخص شد اونوقت من ابله فهمیدم اصرار اون زن واسه ایجاد رابطه واسه چی بود فهمیده بود من آدمی نیستم که بتونم پا روی وجدانم بذارم اون شب لعنتی که با هم گذروندیم و فکر میکردم اون داره خودشو برای من توی طبق اخلاص میذاره در حقیقت دام بود که من هالو بهش تن دادم

حتی مسخره بازیش برای ازدواج نکردن فقط واسه این بود که شک نکنم

شاید بیاد اینا رو بخونه فقط میگم لعنت به تو که آبرو و شرافت و انسانیت منو به بازی گرفتی هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بازی بخورم

دیگه حتا روم نمیشه تو روی اطرافیانم نگاه کنم. نمیدونم کیه که مییومد و حالام میاد و به اسم سیا کامنت میذاره آره تو گفتی هرچند حس میکنم آشنایی و مارو کاملن میشناسی چون از اول کامنتهای خصوصیت هم همینو نشون میداد ولی دعا کن بلایی که سر من اومد سرت نیاد فقط همین

دیشب داشتم چیزایی رو که از دوبی خریده بوده جدا میکردم شاید ببرم بدم به یه کسی که محتاجشون باشه اینجوری دیگه جلوی چشمم نیستن. اون عکسای لعنتی رم پاره کردم

کاش میشد زمانو به عقب برگردونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:58  توسط الف  |